persianweblog persianblog
صدای پای چپم

یه خانه.وا.ده خوب

آیا خانه.وا.ده نمایشی فلسفی است؟

 آیا از نمایش مفاهیم اجتماعی- سیاسی متبلور می­شود؟ آیا با تئاتری روانشناسانه روبرو هستیم؟ و یا نه! کلا با درامی سر و کار داریم درباره یک خانواده، که در ابتدا همگی سر یک میز غذا می­خورند و به واسطه اتفاقات دراماتیک در انتها به خانواده ای وا داده می­رسیم.

 حقیقت و واقعیت دو مفهوم نزدیک به هم هستند که از ابتدای تاریخ همواره بین فلاسفه بر سرشان بحث بوده و هست،دکارت حقیقت را یقین ذهنی می‌دانست. کانت که کلا حقیقت را تفکیک کرد(و من رسما هیچی از جرفهاش رو نمی­فهمم!) و نیچه حقیقت را نوعی خطا و دروغ خوانده است و به نسبی بودن آن معتقد بود، هگل و پیروانش مانند مارکس هم به دنبال روشی برای کشف حقیقت بودند و نه نفس حقیقت. این فقط بخشی از اختلاف فیلسوفان چند قرن اخیر است، نظر بقیه فلاسفه بماند که از حوصله بحث هم خارج است اما مدعی اصلی حقیقت فلاسفه نبودند، پیامبران و رهبران دینی همیشه در ابتدا از حقیقتی سخن گفته اند و مبنای ایدئولوژی خود را بر پایه آن می­چینند و به واسطه طرفداری مردم و جامعه از آنها بحث­های جامعه شناختی و روان شناختی هم به تعریف حقیقت روی آورده­اند.

  معمولا به صورت خلاصه می­گویند آنچه که هست واقعیت است و آنچه که باید باشد حقیقت.

 در اینجا خانواده همان چیزی است که باید باشد و بزرگترها و در راس آنها پدر، آنچه که هست را تبیین می­کنند، همان چیزی که در 15دقیقه ابتدایی ما را به این شک می­اندازد که صرفا با تئاتری طرف هستیم که به بررسی معضل خانواده پرداخته است، تا پرده تولد پسر کوچک که پسر بزرگ هدیه ای کم ارزش تر از بقیه می­دهد ولی واقعی، کم کم ژست متفکر پسر بزرگ معنادار می­شود و موفق می­شود دختر را برای دیدن واقعیت­ها با خود همراه کند تا دختر هم به روش دیگری توسط پدر حذف می­شود، تا اینجا دو برداشت از واقعیت داریم که متفاوت از پدر است داریم، اولی پسر بزرگ که هدیه پدر را ندیده و انکار شده و دوم دختر که هدیه پدر را دیده به سفر هم رفته ولی پسر یزرگ را می­بیند و باقی واقعیت ها را، از اینجا به بعد تکثر واقعیت­ها سرعت می­گیرد و پدر و پدربزرگ با ارائه ذهنیت خود به بازتولید دختر واقعی از نظر خود می­پردازند و برداشت پدر از خانواده رو به نابودی می­رود و در انتها به تولید لحظه ای واقعیت و نابودی­اش می­رسیم و باز تکرار آنها.

 جذابیت اصلی خانه.وا.ده در درجه اول بیان قصه­ای فانتزی­ در غالب و فرمی دقیق است در واقع لایه اولی که با تماشاگر در ارتباط است آنقدر خوب و انرژیک روایت می­شود که به ما فرصت می­دهد به لایه های زیرین نمایش هم فکر کنیم. می توان از قصه نمایش برداشت اجتماعی-سیاسی هم کرد یعنی به صورت نمادین خانواده را نمادی از جامعه فرض کنیم. (نمادی که در ادبیات نمایشی جهان سابقه دارد به طور مثال مرگ فروشنده که می­گویند میلر در آن خبر از فروپاشی اجتماعی جامعه آمریکا زیر چرخ های سرمایه داری داده است.) و تک تک اعضا خانواده را نمادی از گروه­های اجتماعی بدانیم مثلا پدر نماد حاکمی دیکتاتور و پسر بزرگ نماد قشر روشنفکر، پسر کوچک نماد قشر فرصت طلب و محافظه کار. جامعه­ای که به خاطر دیکتاتوری ایدئولوگ آن رو به نابودی می­رود و این سرنوشت هر دیکتاتوری است حتی اگر مهربان و پدرگون باشد و با حسن نیت تنها قرائت شخصی خود از حقیقت را دیکته کند.

 خانه.وا.ده جدای از قوت­ها و ضعف هایش تئاتری است که بعداز مدت شگفت زده­ ام کرد با تماشایش حالتان تا چند روز خوش است حتی اگر با مفاهیم در بطن آن ارتباط برقرار نکنید به قدری اجرای خوب و جذابی دارد که حداقل کیف بصری می برید.

محمد مساوات کارگردان خوش ذوقی است که هنوز در نویسندگی می­لنگد اما کار جدیدش به مراتب از متن متوسط قصه ظهر جمعه جلوتر است و از تئاتر روز ایران چند پله جلوتر قدم برمی­دارد، امیدوارم در آینده کارهای درخشان تری از او ببینیم.

خانه.وا.ده را از دست ندهید. این تئاتر را می­شود بارها دید.

پی نوشت:

متن بالا برآیند فکرها و چرک نویس هایم بود تا شبی که برای بار دوم به تماشای کار نشستم، اجرایی که تغییرات فراوانی پرده های اول و آخر که کامل دچار تغییر شده اند و تغییرات جزئی در طول اجرا، مساوات با حذف پرده اول خیلی سریع­تر به سراغ موضوع اصلی می­رود و با انتقال دادن بعضی از اطلاعات به نیمه اول کار به فهم نمایش کمک می­کند، در بعضی موارد هم قصه کلا تغییر کرده است. مطمئنا ندیدن هر کدام از این اجراها در متفاوت بودن نظراتم موثر بود.

 ظاهرا خود مساوات هم هرشب به واقعیتی جدید از کارش می­رسد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٩/٢٠ - محمدهادی ملک

کی میدونه آخر قصه چی میشه

آخرای تابستون بود همون تابستونی که اوج روزای حال بد بود، مامان و بابا هم نبودن، یه روز صبح موبایلم زنگ خورد، مادرجون بود، یه لحظه مردد شدم بردارم یا نه حوصله غرغر سر صبحی رو نداشتم، برداشتم، گفت: "هادی جان میخوام برم شمال یه سر و سامونی به خونه شمال بدم خیلی وقته نرفتم، میای من و حسین رو ببری؟ خدا عمرت بده."  گفتم: "تا آخر هفته کارام زیاده بگذار ببینم میتونم شنبه تا دوشنبه رو مرخصی بگیرم خبرت میکنم."

شنبه صبح زود راهی چمستان شدیم و در مجموع هم سفر خوبی شد به جز بگو مگوهایی که واسه مادرجون همیشه عادی بوده و هست. توی همون سفر بود که فهمیدم باباجون دیگه رسما حالش خوب نیست و نگران شدم.

آخرای پاییز همون سال باباجون سکته کرد و بعداز یکماه بیمارستان دیگه هیچوقت بدون کمک نتونست بلند شه و بایسته و به مرور زمان دیگه هیچکدوم از ما رو نمیشناخت تا پارسال تابستون که توو اون شب مردادی جلوی چشمام رفت.

تمام دلخوشیم توو روزهایی که دلم براش تنگ میشه همون عکسهای شمال 3سال پیشمونه و یه صدا ته دلم که میگه چه خوب شد اون روز گوشی رو برداشتی.

.

روزای اول پاییز بود برگهای درخت ها نمیریخت، مامان داشت با خاله کوچیکه تلفنی حرف میزد و یه دفعه گفت: "میای با مامانجون و پدرجون و خاله جون بری مشهد؟" سریع گفتم: "به احتمال زیاد میتونم مرخصی بگیرم ایشالا میام حتما"

پدرجون این روزها یکمی حواس پرتی داره، مامانجون هم که از تصادف 2سال پیشش هنوز نمیتونه خوب راه بره، خالجون میگفت وقتی میریم حرم یکی باشه توو مردونه حواسش باشه و تنهایی براش سخته هردو تاشون رو ببره.

باز شنبه صبح بود که این بار راهی فرودگاه شدیم و دوشنبه شبی که برگشتیم و خوشی که گذشت.

از نتایج سفر اخیر این بود که مامانجون دوست داره سالی یکبار بره کربلا یا سوریه ومکه!! سالی یکبار مشهد، 2-3 بار قم، ماهی یکبار شاه عبدالعظیم و ...(یه آنتالیا واسه دل ما نمیخواد بره!) و دیگه از خدا چیزی نمیخواد جز دیدن عروسی سپهر و علی!!

خدا رو شکر حال پدرجون و مامانجون و مادرجون به جز اون خرده عوارض سن بالا خوبه خوبه اما فردا رو کی دیده شاید هر اتفاقی بیفته شاید این بار نوبت خودم باشه.

 شاید ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۸/٧ - محمدهادی ملک

فطر در رمضان

ماه رمضون امسال با همه اتقاقهای ریز و درشتش گذشت و مثل همه ایام زندگی روانه تاریخ شد و نهایتا خاطره ای و یادی و اگر شانس بیاریم رشدی.

اما لابلای بدو بدوها، افطاری ها، مریضی، درگیری توو پادگان نکته ای رو با پوست و خونم درک کردم که دردناک بود، تاثیرگذار بود و سرآغاز.

بعداز قصه های ده دوازده روز اول پادگان (که نوشتم) کم کم خستگی غلبه کرد مخصوصا وقتی اولین خبرهای خوب رسید، از یک گلودرد شروع شد، فرداش چرک کرد، دکتر رفتم دارو خوردم بعداز یک هفته داروها تموم شد و من خوب نشدم، یک روز تعطیل با گوش درد شدید از خواب پاشدم، عفونت این بار به گوشم زده بود، باز دکتر رفتم دارو داد، خوردم اما همون شب اول شب به غایت دردناکی بود، چرک عزیز پرده گوش چپم رو سوراخ کرده بود، خون بکارت ندیده بودم که همراه با چرک و مخاط زرد به زندگیم رنگ دیگه ای داده بودن، من که از هرچی قرص و آمپول فراری ام ژلوفن و استامینوفن رو از درد دوتا دوتا میخوردم.

دکتر روزه رو قدغن کرده بود واقعا هم نمیشد گرفت این قرص های هشت ساعت یکبار به کنار گلوم خشک میشد میسوخت باید آب میخوردم.

شونزده روز آخر ماه رمضون امسال رو به خاطر مریضی روزه نگرفتم و این اتفاق جدیدی توو زندگیم بود، روزه نگرفتن توو ماهی که برای من عملا وجه پررنگش روزه داری بود کار سختی بود و در درجه اول محروم بودن از لذت روزه داری.

دو سه روز اول با بچه هایی که با خودشون خوراکی میاوردن یه چیزی میخوردم، دو سه روز تعطیل بود سه روز هم مرخصی گرفتم اما هفته آخر ماه رمضون برنامه این بود که بعداز کلاس عقیدتی سر راه دانشکده یه سر به بقالی شکم سیر سر کوچه بزنیم و توو یک پلاستیک مشکی خوراکی ها رو بگذاریم و بریم یکی از کلاس های طبقه بالا یواشکی بخوریم، ساعت ده قرص داشتم همون حدود یکی از بچه ها تشنه اش میشد! و با یه بطری آب خنک میومد توو اتاقم.

امروز توو لابلای تبریک ها یکی گفت "عید سعید فطر به تمامی روزه داران و روزه خواران عزیز مبارک" در نگاه اول ممکنه خنده دار باشه اما حکایت پشتش سیاهه، خیلی سیاه.

تحمل اجباری سختی و محدودیت برای اینکه دیگران به سختی نیفتند مطمئنا غلطه این رو می دونستم و بهش اعتقاد داشتم میخواد حجاب اجباری باشه یا همین نشان دادن روزه داری(گفتن نداره اما همون چهارده روز روزه داری، در اتاقم به روی همه روزه خواران باز بود) اما امسال شونزده روز با پوست و خونم درک کردم که چه عذاب روحی رو تحمل میکنند بخش عظیمی از جامعه، بخشی که شاید در تهران اکثریت هم باشند.

پ.ن 1: امسال خیلی جاها آب سردکن ها کار میکرد، عکس هایی که از صف های طویل ساندویچی ها منتشر شد رو هممون دیدیم حتی شنیدم خیلی از رستوران ها غذای گرم هم میدادن و از همه جالب تر شنیدم یکی از سازمان های دولتی خارج شهر آشپرخونش کار میکرده، اینا همش نتیجه فشار اجتماعی و اضافه شدن روزافزون روزه خوارهاست.

پ.ن 2: این شونزده روز یکبار دیگه مرز بین دینداری و اخلاق رو بهم نشون داد، خیلی از دوستانم بودند که روزه نمی گرفتند اما به معنای واقعی کلمه انسانند.

پ.ن 3: گرد و غبار این روزا باز هوا رو گرفته نفس کشیدن توو این هوا و فضا روز به روز داره سخت تر میشه.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٥/٧ - محمدهادی ملک

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

آخرین نگهبانی من هم قصه جالبی شد.

ماه پیش که نگهبانیم تموم شد و داشتم مرخصی ساعتی میگرفتم که برم خونه یکی از بچه ها یک دفعه گفت "زدی توو گوش آخرین نگهبانی؟" یه لحظه مکث کردم سری تکون دادم و لبخندی زدم، نه اینکه نمی دونستم آخریشه ولی انگار باورم نمیشد با شاید هنوز درست حسابی درکش نکرده بودم، مثل یه کوهنوردی که قله رو فتح کرده میخ پرچم رو هم کوبیده اما هنوز به سلامت برنگشته پایین هنوز فتح قله معنای واقعی خودشو نداره.

اما راست میگفت آخریش بود، وقتی از در دژبانی رد شدم داشت اون حس آخرین بار، برام درست میشد حسی که خوشایند نبود یه دفعه ای خیلی از آخرین بارها اومد جلو چشمام.

آخرین روز مدرسه، آخرین روز دانشگاه، آخرین امتحان، آخرین باری که به خودم گفتم دیگه پامو توو اون خراب شده نمیگذارم، آخرین نگاه، آخرین بوسه و بغل، آخرین باری که دلم لرزید، آخرین باری که توو میدون ونک باهاش خداحافظی کردم اولش اومدم بگم برات آرزوی خوشبختی میکنم، نه! هم خیلی کلیشه ای بود و هم صدسال نمیخواستم خوشبخت باشه بدون من، عصبانی بودم دیگه، خداحافظی کردم و اومدم.

اوه! الان یادم اومد آخرین باری که دلم لرزید اون بار نبود، پارسال بود اما بعداز چند ماه انقدر خداحافظیش رمانتیک و باکلاس بود که هنوز باورش نکردم.

زانوهام چند وقتی بود که درد میکرد مخصوصا چپیه، جام جهانی هم نزدیک بود، گفتم میرم بیمارستان یه کمی چس ناله هم میکنم بلکه استعلاجی بگیرم چند روز، رفتم، نمی دونم چرا موقع ویزیت چس نالم نیومد اما دکتر گفت اوضاعش خرابه به خاطر وزن زیاده باید کمش کنی یکماه استراحت در یگان برات مینویسم بعداز یکماه اگه وزنتو کم کردی بیا، گفتم خانم دکتر من همینجوریش دارم استراحت میکنم در یگان یه نگاهی به هیکلم انداخت و گفت معلومه! ورزش کن اما به زانوهات فشار نیار، از رژه و نگهبانی هم معافی. یه نگاه لبخند طور بهش زدم خداحاظی کردم و توو دلم گفتم برو بابا من که آخرین نگهبانیم رو دادم رژه هم که خوش میگذره.

فکری اومد به سراغم! شنبه ها میتونستم دیرتر برم پادگان اون لباس استتار کوفتی و پوتین هم دیگه نمیپوشیدم اما واقعا دلم برای مسخره بازی های میدون رژه تنگ میشد، رفتم و برگه معاف از رزم و نگهبانی رو توو پرونده ام ثبت کردم.

توو این دو سه هفته فقط یکبار صبحگاه برگزار شد و به خاطر ماه رمضون تا چند هفته دیگه هم صبحگاه نداریم! اما از هفته پیش خبرهایی به گوش رسید، خبر اومد که یک یگان آماده و گشتی از افسر وظیفه ها میخوان تشکیل بدن و هقته ای یکبار نوبت هرکسی میشه، خبر بهت آور بود، صدای همه دراومده بود من با اینکه معاف بودم خیلی عصبانی شدم، حرف زور بود و بی قانونی، گفتن امیر فرماندهی گفته همه باید باشن توو لیست حتی اونایی که معافن، سه شنبه صبح بهم گفتن که امشب توو لیست آماده ای، وایسادم و یکی از خاطره انگیزترین شبهای زندگیم رو ساختم.

آره! به این دنیا اعتمادی نیست، غیر ممکن ترین اتفاقی که میشد حدس زد افتاد اما تویی که دور نبودی و نیستی خیلی راحت آخرین نگاهو کردی و رفتی، به زودی آخرین روزی که پامو توو این پادگان خراب شده میگذارم میرسه، آخرین روز اجباری و هزاران آخرین دیگه و حتی آخرین نفس،

چه من باور بکنم یا نکنم،

این رسم روزگاره.

ستوان سوم وظیفه یکسال و چهارماه و سیزده روز خدمت 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٤/۱۳ - محمدهادی ملک

آرامش در ظهر تابستونی

گواهینامم از روز اولی که یه بعدازظهر گرم تابستونی آقای پستچی اورد از خواب بیدارم کرد، پِرِسش ایراد داشت، با خودم گفتم بهتر، میرم یه کپی رنگی ازش میگیرم و هر دوتاشو پرس میکنم و کپی رو میگذارم توو جیبم تا اصلش گم نشه.

یکی دو بار همون اوایل رفتم از همین مغازه هاش که گفتن کپی رنگی نداریم، یکی دوبار هم این آقا پلیسا که ناجوانمردانه میخواستن جریمم کنن چشمشون دراومد تا بتونن بخوننش.

توو ذهنم بود که هر وقت جایی دیدم حتما پرسش رو عوض کنم اما هروقت یادم میومد همراهم نبود و اون موقع هایی هم که همراهم بود یادم نبود.

با اینجور مغازه هایی که کپی می کنند خودکار و مقوا میفروشن و دستگاه پرس هم دارن میونه ای نداشتم چند باری هم که لازم شد دوستان زحمتش رو کشیدند، آخریش پارسال بود که کارت اجباری رو دادم میلاد برام پرس کرد خب این آخری هم به خیر گذشته بود تا همین یکماه پیش که گروهان افسری منحل شد، کارتهای قدیمی جمع شد و کارتهای جدید رو دادن، 2-3روزی لفتش دادم اما این یه تیکه کاغذ داشت اذیت میکرد، سر راه رفتم پرسش کردم که باز گواهینامم همراهم نبود.

پرسش خوب نبود لاش باز شده بود توو جیب اذیت میکرد باید عوض میشد. شنبه ها برای صبحگاه لباس استتار میپوشیم از اونا که باید باهاش پوتین پوشید خیلی بدی داره اما یه خوبی هم داره دوتا جیب بزرگ به درد بخوردر پایین و دوتا بزرگ به درد نخور در بالا که هر چبزی توشون جا میشه، همه اینا رو گفتم تا دلیل کیف پول بردنم و به طبع اون همراه بودن گواهینامم مشخص باشه.

بند پوتین چپم 3-4 ماهی هست پاره شده که مجبور بودم یکی درمیون ببندمش، گتر پای چپمم 4-5 ماهه گم شده بود، همه اینا بهونه شد که برم سمت حسن آباد و چند تیر و چند نشونش کنم.

بند پوتین و گتر رو گرفتم اما یه دونه از اون مغازه ها که پرس میکنن نبود که نبود، یکی گفت برو اتکا اونجا یه عکاسی داره، از در ورودی که رفتم توو یه باد خنکی اومد که با خودم گفتم پرس نداشتم نداشت، اتفاقا عکاسیش نداشت اما توو خود اتکا یه دونه از اون مغازه ها که پرس میکنن بود، مسئولش یه دختری بود، کارت رو دادم دستش، شروع کرد، خیلی با دقت انجام میداد، کارش که تموم شد گفتم صبر کن یه کارت دیگم هست، گواهینامم رو از کیف پولم دراوردم یه نگاهی بهش انداختم خیلی داغون تر شده بود توو گذر این سالها، تاریخ صدور و مدت اعتبارش میگفت که 4-5 ماه بیشتر اعتبار نداره، آره، بیشتر از 9سال و نیم از اون روز گرم خوابالوی تابستونی که آقا پستچی گواهینامم رو اورد میگذره و به هر دلیلی با همون پرس داغون این روزا رو گذرونده بود، احساس کردم حداقل حقش اینه که بگذارم این روزای آخر رو با آرامش بگذرونه، آروم به دختره گفتم خیلی ممنون نمیخواد.

توو اون گرمای سر ظهر که خدارو شکر به افتضاحی پارسال هم نیست خودم رو به مترو رسوندم، توو لابلای جمعیت تنها فکری که اذیتم میکرد این بود که نکنه دوست داشت این 4-5ماه آخر نو نوار بشه.  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٢/٢٩ - محمدهادی ملک

تا تو نانی به کف آری

از اول هفته سرباز اتاقمون میگفت که آخر هفته 3روز میخواد بره مرخصی و دنبال یه نفره که بیاد جاش وایسه، علیرضا پسر خیلی خوبیه همین سرباز اتاقمون رو میگم، بعد از اون سرباز قبلیه که شیشه خورده داشت وآخر سر به خاطر دزدی از ساختمون صیاد انداختنش بیرون علیرضا با اومدنش جو اتاق که خوب بود رو بهتر کرد.

دوشنبه نگهبان بودم سر ظهر که داشتم میرفتم ساختمون آموزش سر پستم علیرضا گفت سرباز مسجد قراره این 3روز بیاد جاش، سخت ترین کاری که کرده بلند کردن قرآن و مرتب کردن مهرها بوده، خداحافظی کرد و رفت.

سه شنبه صبح که به اتاق رسیدیم مثل همیشه علیرضا ظرفها رو شسته بود و سماور پر بود، با اینکه رفته بود مرخصی از قبل کار فردا صبحش رو انجام داده بود، چای رو درست کردیم، مامان شیوا نون رو خرید و صبحونه رو خوردیم، سر صبحونه بساط حرف زدنمون به پا بود و سرهنگمون هم مثل هر روز بهمون گیر داد صبحونه رو سریع بخورید و جمع کنید، هی نشینید پای میز حرف بزنید، بعد از صبحونه استراحت نگهبانی گرفتم، داشتم از اتاق بیرون میرفتم که یهو یه سرباز خسته و نَکِش با چهره ای آویزون، هیکلی نسبتا چاق و یه ذره شاکی اومد توو اتاق و با یه لهجه مشهدی گفت من موقت سرباز اینجام و هنوز حرفش تموم نشده دم در تِلِپی افتاد رو صندلی، یه جوری که من نتونستم از در برم بیرون و مجبور شدم بهش بگه جاش رو عوض کنه، توو دلم گفتم این دیگه نوبرشه!

چهارشنبه صبح بعد از اینکه آمار دادیم وقتی داشتیم با بچه ها به سمت صیاد میومدیم سوژه اصلی بعد از بازی دیشب این سرباز جدیده بود، به اتاق که رسیدیم بوی نون سنگکی که مامان شیوا گرفته بود شنیدنی بود، داشتیم صبحونه رو آماده میکردیم که دیدیم سرباز جدبده روی یه صندلی لم داده! حمیدرضا بهش گفت پاشو برو ظرفها رو بشور با یه منتی از جاش بلند شد و هلک هلک رفت وقتی برگشت و لیوان ها پر از لک بود به حدی که منم فهمیدم! چهارشنبه ها روز خوبیه چون سرهنگمون روز استراحت پزشکیشه! سرهنگ از پارسال که قلبش مشکل پیدا کرد هفته ای یه روز استراحت داره و چهارشنبه ها آقای حضرتی که کارمند اتاقمونه میشه رئیس، سر صبحونه داشتیم در مورد بازی رئال-بایرن، ان شدن پپ و کارلتوی کبیر بحث میکردیم، بعداز اینکه صبحونه تموم شد و جمع کردیم سرباز جدیده در حالیکه دوباره رو صندلی لم داده بود شروع کرد با آقای حضرتی صحبت کردن، در مورد مریضیش میگفت اینکه دریچه قلبش اِله و بِله، مغزش کوچیکه، خیلی وقتها غش میکنه و انواع مریضی های مختلف، حرف کشید به اینکه خب تو با هر کدوم از اینا چنتا معافی میگرفتی و گفت من توو شهرستان از این قانون ها خبر نداشتم و الان رفتم جدیدا معاف از رزم و نگهبانی گرفتم، صدای نچ نچ بچه ها به نشانه اینکه بابا خب نمیخوای کار کنی این همه خالی بندی و بامبول بازی نداره، نظر من هم این بود که 2-3 روز که دیگه این همه چس ناله نداره، توو لابلای کارها و حرفهای خاله زنکی روز شنیدم بقیه سربازها یکم اذیتش کردن ومجبورش کردن طبقه پایین رو تی بکشه و اومده بالا شاکی شده.

و اما امروز، پنجشنبه صبح هوای مطبوع اردیبهشتی دلنشین تر از همیشه بود، واسه آمار یه نیم ساعتی الاف شدیم، به اتاق اومدیم، مامان شیوا پیچیده بود و نون نداشتیم سرباز جدیده رو فرستادیم نون بگیره بچه ها گفتن وقتی برگشته نون ها مچاله زیر بغلش بوده! ظرفها مثل دیروز کرو کثیف، صبجونه رو شروع کردیم، وسط صبحونه سرهنگ سرباز جدیده رو فرستاد آب بیاره، ما داشتیم در مورد سرباز جدیده حرف میزدیم نظر بچه ها این بود که خیلی خوب فیلم بازی میکنه و من میگفتم همش فیلم نیست این به مشکلی داره، اصرار بچه ها اثر کرد و ته دلم گفتم آره بابا تو هرچی میکشی از این ساده بودنته که یه دفعه یه صدا از توو راهرو گفت آقای حضرتی صدای سرباز جدیده بود، دیگه صبحونه داشت تموم میشد و از ترس غرغر سرهنگ داشتیم جمع میکردیم که صدای فریاد اومد سریع پریدم توو راهرو سرباز جدیده تشنج کرده بود، احسان دنبال یه چیزی میگشت که بگذاره لای دهنش اما دیگه دبر شده بود و زبونش لای دندوناش گیر کرده بود، توو چند دقیقه راهرو شلوغ شد همه اومدن بیرون، یکی میگفت آقا دورش جمع نشید، سرهنگ خودش پرید پشت تلفن زتگ زد به بهداری، آقای حضرتی با دلسوزی زیر سرش رو گرفته بود، من قبلا 2بار تشنج دیده بودم و هل نبودم میدونستم باید صبر کرد اما ناراحت بودم همه بچه ها ناراحت بودن بعضی ها بهت زده، بعضی ها بغض آلود، سرهنگ قلبش درد گرفت و دست چپش رو گرفته بود، آمبولانس اومد و سرباز جدیده رو برد و پایان سرباز جدیده رو توو ساختمون صیاد رقم زد.

از شنبه دوباره علیرضا میاد و ما به ادامه غفلت روزمره در حماقتخانه مشغول خواهیم شد.   

 .

ستوان سوم وظیفه یکسال و دوماه و یازده روز خدمت

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٢/۱۱ - محمدهادی ملک

سال سال این چند سال

در زندگی روزهایی هم هست که توش اتفاق مهمی نمیوفته

در زندگی کلا روز زیاده، انقدر روز زیاد داریم که یه تعداد محدودیش رو با هم سر جمع میگن سال، بعد سر سال روز از نو و روزی از نو، انگار نه انگار که یکسال گذشته آب همون آب، هوا همون هوا، حال همون حال، اینو وقتی بیشتر میفهمی که روزایی که برای خودشون یکجوری نقطه عطف هستن به سال میرسن، درنگ میکنی بررسی میکنی اول از همه زیرآب نقطه عطف بودنش رو میزنی نهایتا میتونه یه نقطه قابل توجه توو زندگیت باشه نقطه ای که یه برش 21ماهه از زندگیت رو شروع کرده و بس.

در زندگی روزهایی هم هست که توش اتفاق مهمی نمیوفته

حالا اتفاق مهم مهم هم که نه! اتفاقی که اهمیتش رو از دست داده، اتفاقی که شاید تا همین یکسال پیش نگران افتادنش بودی میترسیدی که طرز برخوردت چجوری ممکنه باشه، همیشه سعی میکردی مهم بودنش رو انکار کنی البته بیشتر تلاش میکردی ازش فرار کنی، اینجور اتفاق های لعنتی هستن که روزها رو به چشمت نمیاره یه دفعه سر بالا میاری میبینی 3-4سال گذشته و انگار همین دیروز بود، اینجور اتفاق هاست که میشن نقطه عطف اما همین ها هم بالاخره بعداز چند وقت آروم میشن کم کم رنگ میبازن و از مهم بودن میان بیرون به طوری که وقتی بعداز ظهر یه روز اسفندی خیلی خیلی اتفاقی توو یه جایی که خودت هم نمیدونی کجاست میبینیش انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، اصلا اولش تشخیص نمیدی، شبیه بعضی وقتها که با خودت میگی چقدر این چهره آشنا بود بر میگردی و دوباره میبینیش، خود خودشه. 

در زندگی روزهایی هم هست که توش اتفاق مهمی نمیوفته

در زندگی روزهایی هم هست که مثل بختک میفته به جونت، هی با خودت میگی اگر این کارو کرده بودم اگر اینو گفته بودم اگر اینو پوشیده بودم و هزارتا اگر دیگر، اینو خوب میدونیم که روزها دیگر بر نمی گردن اما باور نداریم، باید تلاش کرد و رنج کشید تا بالاخره باور کنیم و تجربه کنیم تا بفهمیم که بعضی وقت ها هم همه چی دست ما نیست، ما در بهترین حالت کار خودمون رو درست انجام بدیم.

ستوان سوم وظیفه 12ماه و 6روز خدمت

پ.ن:

فکر میکردم توو سربازی انقدری اتفاق باشه که اینجا بیشتر به روز بشه اما واقعا خبری نیست هیچ خبری، به جز یکی دوتا دستنوشته که بیشتر به چس ناله شبیه بود و هیچوقت انرژی کافی برای تایپ و تکمیل شدن بهم ندادن.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٢/۱٢/٦ - محمدهادی ملک

ای امان از عمر رفته

 در میان خاطرات سال 88 یکی از همه پررنگ تر باقی مانده که تجربه ای شخصی­ست.

ظهر روز انتخابات بود و شناسنامه به دست از خانه خارج شدم آسانسور طبقه ششم ایستاد و پسر کوچکی سبزپوش با مادرش سوار شدند، در راه طبق عادت با پسرک چندتا زبون درازی و شوخی کردم، در آسانسور که باز شد پدر و مادرم را را دیدم که خوشحال از صندوق رای برمی گشتند، پدر  یکدفعه پرید لپ پسرک را کشید و بلند با لحن اون روزها آواز سرخوشانه­ی احمدی بای بای رو سرداد.

اون روز بعداز رای دادن به اتفاق مهدی عزیز به چندتا از دوستامون که پای صندوق بودند سر زدیم و تلفنی آمار چند نفر رو گرفتیم و همه خوشحال بودند و خبر از پیروزی بود تا شب که خبرهای بد یکی یکی رسید.

نزدیک طلوع آفتاب که به خانه برگشتم پدر و مادر این بار بهت زده با اشاره به آمار زودهنگام گوشه تصویر تلویزیون انتظار داشتند بگویم نه! این­ها همه خوابه.

گذشت .....

پدر در این 4-5 سال دختر شوهر داد، حج واجب رفت، عروس دار شد، نوه دار شد و هزاران تجربه ریز و درشت دیگر، گرد و غبار پیری روز به روز بیشتر در چهره­اش دیده می­شود اما اتفاق صبح آن روز چیز دیگری بود، اون روز مردی با اعتماد به نفس کامل جلوی پسری خردسال با قر و قمیش از رفتن رئیس­جمهوری ضعیف گفت مردی که هنوز یواشکی به کار خود در سال 57 می­بالد به بکباره فرو ریخت، یواش یواش تغییر کرد، شک کرد، دیگر انتقاد کردن از انقلابش کار سختی نبود مثالی بزنم، ما در خانه برای اینکه بگوییم بالای چشمان امام­خمینی ابروهای واقعا زشتی وجود دارد مشکل داشتیم اما امروز حتی از قاب عکس معروف ایشان روی دیوار خبری نیست.

دراین 4سال اتفاقات زیادی افتاد روز بد کم نداشتیم و کم ندیدیم و هرگز مشخص نشد که واقعیت 22خرداد 88 چه بود هرچند شخصا از ابتدا به تقلب اعتقاد نداشتم و روز به روز هم مطمئن­تر شدم.

اکثر ما در این 4سال که نه در این 8سال، احساس می­کنیم زندگیمان تباه شده یکی جوانیش و یکی میانسالی­اش، احساس می­کنیم زندگی نکردیم اما به نظرم اتفاقی که بر جوان­های سال 57 رفت هولناک­تر بوده و هست.

اتفاقی که خرداد امسال افتاد به مراتب آگاهانه تر از حتی خرداد76 بود و این نشانه رشد نسل من در این سال­هاست ما در این سال­ها بسیار خواندیم فکر کردیم و یاد گرفتیم و در زندگی چه چیزی لذت­بخش تر از تکان خوردن و رشد کردن، با همه انتقادهایی که به نسل ما می­شود ما ناخواسته در جریان سخت و دردناک رشدکردن افتادیم.

حالا ظاهرا بعداز زمستانی سرد و تاریک زمزمه های بهار و سرسبزی می­آید و کم­کم با 2دست برای معجزه هزاره سوم با دلی خونین آواز بدرود بدرود سر می­دهیم.

در میان خاطرات سال 88 یکی از همه پررنگ تر باقی مانده که تجربه ای شخصی­ست.

فراموش نکنیم که مسیر زندگی در جریان است چه هاله نوربین رئیس­جمهور باشد چه کلیدساز، در درجه اول ما خود مسئول زندگیمان هستیم همه لحظات زندگی را باید دریافت، روزها می­آیند و می­روند میانسالی هم می­گذرد و پیر می­شویم و چیزی که می ماند نغمه­ای است که خوانده­ایم و دیگر هیچ.

پ.ن: اتفاق پررنگ سال 88 اما چیز دیگری بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٢/٥/۱۱ - محمدهادی ملک