persianweblog persianblog
صدای پای چپم

نیم قرن

  نیم قرن مدت زمان زیادی برای زنگی کردنه

  میگن آدم تا هفت سالگی چیزی از دنیا نمی فهمه به طور کلی بچه است دورانیه که به جز یه سری تصاویر معمولا چیزی ازش یادمون نمی مونه.

  کم کم بزرگ میشه ، فرق دختر و پسرش رو تجربه نکردم ولی معمولا تا 15-16 سالگی دوران خوشی و نفهمی رو طی می کنه تا کم کم بالغ بشه شاید خیلی ها اون روزها رو بهترین روزهای زندگیشون بدونن دورانی که فارغ از هر مسئولیتی بچگی می کنی به اصطلاح امروزی ها نوجوانی و در انتهای این نویی وارد جوانی میشه کم کم داره بالغ میشه جسمانی معمولا دیگه تا 18-19 تموم میشه ولی این عقل لامصب حالا حالا ها جا داره ، گفته می شود برای بعضی ها تا آخر عمر آکبند می مونه.

  اگه قرار باشه هر روز فقط یه نکته یاد بگیری و تامل کنی تا دور و ور 30 سالگی خیلی میشه ، کم کم دیگه از نظر فکری هم بالغ میشی یعنی اون هسته فکریت شکل گرفته و فقط داده هات زیاد میشه البته مثل اینکه اون سن با سن ازدواج هم رابطه مستقیم داره یعنی اینکه اگه زودتر ازدواج کردی مجبوری از نظر فکری بالغ بشی چون بعد از اون فرصتی نداری.

  دیگه بعد از اون تقریبا مسیر زندگیت مشخص شده البته به طور عام (مثلا ستاره ها مسیر مشخصی ندارن ) زن و بچه و نون و آب چنان کاری باهات میکنه که انگار نه انگار قبلا واسه خودت مردی بودی البته من خودم فکر می کنم عشق در اون دوران تنها مرحمه.

  نوبت چل چلی و اون بلوغ ثانویه که بابا گذشت ها ، ولی معمولا اتفاقی نمیفته و درصد کمی تغییر میکنن ولی دیگه دوران میانسالی و یکنواختی زندگیست کم کم بچه ها بزرگ میشن و پشیمون میشی از کار کرده.

  همه ی این حرف های بالا شنیده ها بود و البته خیلی هاش رو هم تجربه کردم.

و اما سن 50 سالگی

 نمی دونم بعضی از این دخترا رو دیدین وقتی دینگ دینگ گذشت یکسال از زندگیشون میخوره افسرده میشن.

بالاخره نیم قرن میگذره چتدین نسل رو می بینی میفتی توو سراشیبی زندگی .

این حرفهای بالا تراوشات ذهنی من بود بعد از اینکه شاهد دینگ دینگ 50 سالگی یکی از نزدیکترین و عزیزترین آدم های زندگییم بودم.

       تولدش مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱٧ - محمدهادی ملک

مرشدان مومن اداری

  در راه میدان تجریش هستم در ضلع جنوبی خیابانی که میدان قدس را به میدان تجریش وصل می کند.

 ماشین گنده گشت ارشاد همون آخر خیابون نزدیک اون آیس پک جدیده وایساده و یه آقایی با قیافه ی خیلی شبیه خلافها رو مثلا قاچاقچی رو گرفتن و دارن ارشاد می کنن با خودم میگم خب ایول دمشون گرم ولی با خودم میگم این یارو خلافه چیزخله ها من اگه میزدم توو این کارها یه قیافه مثبت میگذاشتم تا کسی شک نکنه بهم ، بعدش هم به باهوشی خودم احسنت گفتم.

  ساعتی بعد دارم از میدان تجریش برمی گردم این بار ضلع شمالی جلوی کلانتری.

 یه پسری با قیافه معصوم میگه آقا قرآن (از این یه بند انگشتی ها که فقط چند تا سوره داره) یکی هم نذر مادرت بگیر واسه بچه های یتیمه و گیر میده منم مادردوست یه پونصدی به خیال اینکه دارم زیاد هم میدم و دو تا از اون قرآن ها رو بر می دارم که بهم میگه آقا به ما 5هزاری یه نیت 5 تن میدن وقتی نفر دومی که داره همین حرفا رو به یکی اون ور تر میزنه تازه می فهمم اینم روش جدیدیه.

 از جلوی کفش ملی رد می شدم که چند تا دختر که داشتن اون ور خیابون رو نگاه می کردن توجهم رو به همون ضلع جنوبی جلب کردن (به اینکه من چرا اونا رو نگاه می کردم فکر نکن بقیشو بخون) از دور یه مادر و دختر به نظر میومدن و هر چی گشتم تحریک نشدم تازه فهمیدم چرا اون چند تا از ضلع شمالی خیابون رفتن. توو اون چند لحظه یه آقایی حدودا 40 ساله به بهانه اینکه تلفن سر خیابون چه جوری کار می کنه با یه دختر جوون چادری شروع به لاس زدن می کنه.

 هوس ضلع جنوبی می کنم و مثل یک شهروند متمدن از خط کشی عابر پیاده استفاده می کنم و بازم هوس می کنم این بار ترشی و می رم توو بازار و یه خانمی رو می بینم که ظاهرا جوراب می فروخت داشتم بر می گشتم که با یه لحن ترحم انگیز گفت یتیم گرسنه دارم.

 از پله های روبرو سینما آستارا میام بالا و کنجکاویم من رو دوباره تا سرپل می کشونه ولی انگار ماشینه رفته بود که یه دفعه صدای اذان توو خیابون رو می شنوم و می فهمم آها وقت ناهار و نمازه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/٧ - محمدهادی ملک