persianweblog persianblog
صدای پای چپم

 

 ای مهربان ترین

  خدا بی رحم تر از اونیه که فکر می کنی اصرار داشت که جدی میگه فقط  یه گوشه ای از ذهنم موند به اندازه ی کافی به خدا احتیاج داشتم که از این حرفا نزنم حالم گرفته بود و می خواستم تنها یه جا بشینم یاد جای همیشگیم افتادم

  کارگرا داشتن اون پشت کار می کردن ، یه جایی تو سایه برای خودم پیدا کردم و بالای یه نیمکت نشستم ، داشتم با خودم می گفتم خدا این کار رو درست کن دیگه و در این حال و هوا بودم که دختر و پسری از جلوم رد شدن دختری چادری وخوش قیافه و پسری با ریش مرتب موی نسبتاً بلند وشالوار جین .

  چند لحظه بعد یه صدای بلندی گفت منو اوردی پیش این عمله ها من اینجا نمی شینم صدای همون دختر بود تو زاویه دید من نبودن ولی صدای دختر به قدری بلند بود که بشنوم ، تو به من دروغ گفتی بدبخت جوگیر ترسیدی بگی تو سایتی

  حسابی کنجکاو شده بودم صدای پسر تقریباً نمیومد بیشتر برای ظاهرشون بود نه موضوع تکراری شک زنانه و زیرآبی مردانه ،خدایا رحم کن .

  درهمین لحظات سه تا دختر اومدن به طرف ما نیمکت روبروی منو برداشتن و گذاشتن یه کمی اونورتر تو سایه به خیال خودم اومدم یه جای خلوت .

  فندکت رو باز کردی یا نه دو متر بیشتر فاصله نداشتیم قبلاً دیده بودمشون سرم رو که برگردوندم دیدم سه دختر به طور ناشیانه ای سیگار بر لب دارن و هنوز نتونستن سیگاراشون رو روشن کنن آها مال من روشن شد .

  چرت و پرت نگو کثافت واضح بود به عمد صداش رو میبره هر چند میگفت صداش از روز اول آشنایی همین جوری بوده ،خدایا رحم نمی کنی دیگه چرا هل میدی .

  خانومه گفت نامه رو فرستادیم دم خونه ترسیدم فکر کردم نامه ی کمیته انضباطی رو میگه بعدش فهمیدم نامه ی مشروطی رو میگه گفتم اونکه دیروز رسید خونمون فقط چس دود میکردن زودتر از اونی که فکر می کردم رفتن .

 چند دقیقه بعد دیدم که دختر به سرعت از جلوم رد شد انگار بهش خیلی برخورده باشه چند بعد پسر بی صدا دنبالش دوید ، منم که حسابی خلوت کرده بودم رفتم پی کارم .

 اون روز تو بدو بدوهای خودم دختر و پسر رو چند بار دیگه دیدم یه بار هم اون سه دختر رو مشکل من حل نشد کاری که خیلی راحت می شد انجام بشه خدا نخواسته دیگه ولی هنوزم به خدا احتیاج دارم                   

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٧/۸ - محمدهادی ملک