persianweblog persianblog
صدای پای چپم

ای امان از عمر رفته

 در میان خاطرات سال 88 یکی از همه پررنگ تر باقی مانده که تجربه ای شخصی­ست.

ظهر روز انتخابات بود و شناسنامه به دست از خانه خارج شدم آسانسور طبقه ششم ایستاد و پسر کوچکی سبزپوش با مادرش سوار شدند، در راه طبق عادت با پسرک چندتا زبون درازی و شوخی کردم، در آسانسور که باز شد پدر و مادرم را را دیدم که خوشحال از صندوق رای برمی گشتند، پدر  یکدفعه پرید لپ پسرک را کشید و بلند با لحن اون روزها آواز سرخوشانه­ی احمدی بای بای رو سرداد.

اون روز بعداز رای دادن به اتفاق مهدی عزیز به چندتا از دوستامون که پای صندوق بودند سر زدیم و تلفنی آمار چند نفر رو گرفتیم و همه خوشحال بودند و خبر از پیروزی بود تا شب که خبرهای بد یکی یکی رسید.

نزدیک طلوع آفتاب که به خانه برگشتم پدر و مادر این بار بهت زده با اشاره به آمار زودهنگام گوشه تصویر تلویزیون انتظار داشتند بگویم نه! این­ها همه خوابه.

گذشت .....

پدر در این 4-5 سال دختر شوهر داد، حج واجب رفت، عروس دار شد، نوه دار شد و هزاران تجربه ریز و درشت دیگر، گرد و غبار پیری روز به روز بیشتر در چهره­اش دیده می­شود اما اتفاق صبح آن روز چیز دیگری بود، اون روز مردی با اعتماد به نفس کامل جلوی پسری خردسال با قر و قمیش از رفتن رئیس­جمهوری ضعیف گفت مردی که هنوز یواشکی به کار خود در سال 57 می­بالد به بکباره فرو ریخت، یواش یواش تغییر کرد، شک کرد، دیگر انتقاد کردن از انقلابش کار سختی نبود مثالی بزنم، ما در خانه برای اینکه بگوییم بالای چشمان امام­خمینی ابروهای واقعا زشتی وجود دارد مشکل داشتیم اما امروز حتی از قاب عکس معروف ایشان روی دیوار خبری نیست.

دراین 4سال اتفاقات زیادی افتاد روز بد کم نداشتیم و کم ندیدیم و هرگز مشخص نشد که واقعیت 22خرداد 88 چه بود هرچند شخصا از ابتدا به تقلب اعتقاد نداشتم و روز به روز هم مطمئن­تر شدم.

اکثر ما در این 4سال که نه در این 8سال، احساس می­کنیم زندگیمان تباه شده یکی جوانیش و یکی میانسالی­اش، احساس می­کنیم زندگی نکردیم اما به نظرم اتفاقی که بر جوان­های سال 57 رفت هولناک­تر بوده و هست.

اتفاقی که خرداد امسال افتاد به مراتب آگاهانه تر از حتی خرداد76 بود و این نشانه رشد نسل من در این سال­هاست ما در این سال­ها بسیار خواندیم فکر کردیم و یاد گرفتیم و در زندگی چه چیزی لذت­بخش تر از تکان خوردن و رشد کردن، با همه انتقادهایی که به نسل ما می­شود ما ناخواسته در جریان سخت و دردناک رشدکردن افتادیم.

حالا ظاهرا بعداز زمستانی سرد و تاریک زمزمه های بهار و سرسبزی می­آید و کم­کم با 2دست برای معجزه هزاره سوم با دلی خونین آواز بدرود بدرود سر می­دهیم.

در میان خاطرات سال 88 یکی از همه پررنگ تر باقی مانده که تجربه ای شخصی­ست.

فراموش نکنیم که مسیر زندگی در جریان است چه هاله نوربین رئیس­جمهور باشد چه کلیدساز، در درجه اول ما خود مسئول زندگیمان هستیم همه لحظات زندگی را باید دریافت، روزها می­آیند و می­روند میانسالی هم می­گذرد و پیر می­شویم و چیزی که می ماند نغمه­ای است که خوانده­ایم و دیگر هیچ.

پ.ن: اتفاق پررنگ سال 88 اما چیز دیگری بود.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٢/٥/۱۱ - محمدهادی ملک