persianweblog persianblog
صدای پای چپم

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

آخرین نگهبانی من هم قصه جالبی شد.

ماه پیش که نگهبانیم تموم شد و داشتم مرخصی ساعتی میگرفتم که برم خونه یکی از بچه ها یک دفعه گفت "زدی توو گوش آخرین نگهبانی؟" یه لحظه مکث کردم سری تکون دادم و لبخندی زدم، نه اینکه نمی دونستم آخریشه ولی انگار باورم نمیشد با شاید هنوز درست حسابی درکش نکرده بودم، مثل یه کوهنوردی که قله رو فتح کرده میخ پرچم رو هم کوبیده اما هنوز به سلامت برنگشته پایین هنوز فتح قله معنای واقعی خودشو نداره.

اما راست میگفت آخریش بود، وقتی از در دژبانی رد شدم داشت اون حس آخرین بار، برام درست میشد حسی که خوشایند نبود یه دفعه ای خیلی از آخرین بارها اومد جلو چشمام.

آخرین روز مدرسه، آخرین روز دانشگاه، آخرین امتحان، آخرین باری که به خودم گفتم دیگه پامو توو اون خراب شده نمیگذارم، آخرین نگاه، آخرین بوسه و بغل، آخرین باری که دلم لرزید، آخرین باری که توو میدون ونک باهاش خداحافظی کردم اولش اومدم بگم برات آرزوی خوشبختی میکنم، نه! هم خیلی کلیشه ای بود و هم صدسال نمیخواستم خوشبخت باشه بدون من، عصبانی بودم دیگه، خداحافظی کردم و اومدم.

اوه! الان یادم اومد آخرین باری که دلم لرزید اون بار نبود، پارسال بود اما بعداز چند ماه انقدر خداحافظیش رمانتیک و باکلاس بود که هنوز باورش نکردم.

زانوهام چند وقتی بود که درد میکرد مخصوصا چپیه، جام جهانی هم نزدیک بود، گفتم میرم بیمارستان یه کمی چس ناله هم میکنم بلکه استعلاجی بگیرم چند روز، رفتم، نمی دونم چرا موقع ویزیت چس نالم نیومد اما دکتر گفت اوضاعش خرابه به خاطر وزن زیاده باید کمش کنی یکماه استراحت در یگان برات مینویسم بعداز یکماه اگه وزنتو کم کردی بیا، گفتم خانم دکتر من همینجوریش دارم استراحت میکنم در یگان یه نگاهی به هیکلم انداخت و گفت معلومه! ورزش کن اما به زانوهات فشار نیار، از رژه و نگهبانی هم معافی. یه نگاه لبخند طور بهش زدم خداحاظی کردم و توو دلم گفتم برو بابا من که آخرین نگهبانیم رو دادم رژه هم که خوش میگذره.

فکری اومد به سراغم! شنبه ها میتونستم دیرتر برم پادگان اون لباس استتار کوفتی و پوتین هم دیگه نمیپوشیدم اما واقعا دلم برای مسخره بازی های میدون رژه تنگ میشد، رفتم و برگه معاف از رزم و نگهبانی رو توو پرونده ام ثبت کردم.

توو این دو سه هفته فقط یکبار صبحگاه برگزار شد و به خاطر ماه رمضون تا چند هفته دیگه هم صبحگاه نداریم! اما از هفته پیش خبرهایی به گوش رسید، خبر اومد که یک یگان آماده و گشتی از افسر وظیفه ها میخوان تشکیل بدن و هقته ای یکبار نوبت هرکسی میشه، خبر بهت آور بود، صدای همه دراومده بود من با اینکه معاف بودم خیلی عصبانی شدم، حرف زور بود و بی قانونی، گفتن امیر فرماندهی گفته همه باید باشن توو لیست حتی اونایی که معافن، سه شنبه صبح بهم گفتن که امشب توو لیست آماده ای، وایسادم و یکی از خاطره انگیزترین شبهای زندگیم رو ساختم.

آره! به این دنیا اعتمادی نیست، غیر ممکن ترین اتفاقی که میشد حدس زد افتاد اما تویی که دور نبودی و نیستی خیلی راحت آخرین نگاهو کردی و رفتی، به زودی آخرین روزی که پامو توو این پادگان خراب شده میگذارم میرسه، آخرین روز اجباری و هزاران آخرین دیگه و حتی آخرین نفس،

چه من باور بکنم یا نکنم،

این رسم روزگاره.

ستوان سوم وظیفه یکسال و چهارماه و سیزده روز خدمت 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٤/۱۳ - محمدهادی ملک