persianweblog persianblog
صدای پای چپم

کی میدونه آخر قصه چی میشه

آخرای تابستون بود همون تابستونی که اوج روزای حال بد بود، مامان و بابا هم نبودن، یه روز صبح موبایلم زنگ خورد، مادرجون بود، یه لحظه مردد شدم بردارم یا نه حوصله غرغر سر صبحی رو نداشتم، برداشتم، گفت: "هادی جان میخوام برم شمال یه سر و سامونی به خونه شمال بدم خیلی وقته نرفتم، میای من و حسین رو ببری؟ خدا عمرت بده."  گفتم: "تا آخر هفته کارام زیاده بگذار ببینم میتونم شنبه تا دوشنبه رو مرخصی بگیرم خبرت میکنم."

شنبه صبح زود راهی چمستان شدیم و در مجموع هم سفر خوبی شد به جز بگو مگوهایی که واسه مادرجون همیشه عادی بوده و هست. توی همون سفر بود که فهمیدم باباجون دیگه رسما حالش خوب نیست و نگران شدم.

آخرای پاییز همون سال باباجون سکته کرد و بعداز یکماه بیمارستان دیگه هیچوقت بدون کمک نتونست بلند شه و بایسته و به مرور زمان دیگه هیچکدوم از ما رو نمیشناخت تا پارسال تابستون که توو اون شب مردادی جلوی چشمام رفت.

تمام دلخوشیم توو روزهایی که دلم براش تنگ میشه همون عکسهای شمال 3سال پیشمونه و یه صدا ته دلم که میگه چه خوب شد اون روز گوشی رو برداشتی.

.

روزای اول پاییز بود برگهای درخت ها نمیریخت، مامان داشت با خاله کوچیکه تلفنی حرف میزد و یه دفعه گفت: "میای با مامانجون و پدرجون و خاله جون بری مشهد؟" سریع گفتم: "به احتمال زیاد میتونم مرخصی بگیرم ایشالا میام حتما"

پدرجون این روزها یکمی حواس پرتی داره، مامانجون هم که از تصادف 2سال پیشش هنوز نمیتونه خوب راه بره، خالجون میگفت وقتی میریم حرم یکی باشه توو مردونه حواسش باشه و تنهایی براش سخته هردو تاشون رو ببره.

باز شنبه صبح بود که این بار راهی فرودگاه شدیم و دوشنبه شبی که برگشتیم و خوشی که گذشت.

از نتایج سفر اخیر این بود که مامانجون دوست داره سالی یکبار بره کربلا یا سوریه ومکه!! سالی یکبار مشهد، 2-3 بار قم، ماهی یکبار شاه عبدالعظیم و ...(یه آنتالیا واسه دل ما نمیخواد بره!) و دیگه از خدا چیزی نمیخواد جز دیدن عروسی سپهر و علی!!

خدا رو شکر حال پدرجون و مامانجون و مادرجون به جز اون خرده عوارض سن بالا خوبه خوبه اما فردا رو کی دیده شاید هر اتفاقی بیفته شاید این بار نوبت خودم باشه.

 شاید ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۸/٧ - محمدهادی ملک