آتش در دل فکن

سکانس اول

ساعت 5 دقیقه به هفت،

مردی جوان در کنار خیابان منتظر ایستاده و کمی مضطرب به نظر می رسد.

ناگهان دوستی از آن طرف خیابان مرد را صدا می زند. هادی... هادی

مرد با تعجب به آن طرف خیابان می رود و به دوستش می گوید:"تو اینجا چه کار می کنی، الان باید فرودگاه باشی."

دوست می گوید:"پرواز بعدازظهره، با اکبر و الیاس قرار داریم واسه کله، تو هم بیا.

مرد پاسخ می دهد:"نه من منتظر سرویسمم، باید برم سر کار، یه هفته هم مسافرت بودم نمی تونم بپیچونم.

در تصویر رسیدن اکبر و پارک کردن ماشینش دیده می شود.

مرد با دیدن مینی بوس هیوندا در حالی که به ساعت موبایلش نگاهی می اندازد و اکبر به سمتشان می رود و در حال تکه پرانیست  به دوست می گوید:" رفتی اونجا به خدا بگو این همه پیغوم پسغوم نفرستم دیگه پارسال به رضات هم گفتم." و از خیابان عبور می کند و سوار سرویس می شود.

سکانس دوم

ساعت ده و 40 دقیقه

آبدارچی در حالی که چای دوم را می آورد و اندکی عصبانیست می گوید:"معلوم نیست این 1 هفته که نیستم می خوان چه کار کنن، یه دقیقه رفتم بانک چایی دیر شده صداشون در اومده."

یکی از همکارهای خانم مرد که پشت کامپیوتر است می پرسد:"آقای مسگری به سلامتی کجا؟"

آبدارچی جواب می دهد:"مشهد"

و خودش با شوق خاصی و لهجه شمالی اش ادامه می دهد "بعد از 14 سال دارم میرم مشهد دخترم اصلا یادش نیست، گفتم زشته هر جور شده باید امسال یه مشهد برم و .... " و صدا به آرامی کم می شود.

پایان      

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
دوست

تو که می تونی خوب بنویسی پس چرا تو نشریه پرتقال کال چرت وپرت می نویسی