یه خانه.وا.ده خوب

آیا خانه.وا.ده نمایشی فلسفی است؟

 آیا از نمایش مفاهیم اجتماعی- سیاسی متبلور می­شود؟ آیا با تئاتری روانشناسانه روبرو هستیم؟ و یا نه! کلا با درامی سر و کار داریم درباره یک خانواده، که در ابتدا همگی سر یک میز غذا می­خورند و به واسطه اتفاقات دراماتیک در انتها به خانواده ای وا داده می­رسیم.

 حقیقت و واقعیت دو مفهوم نزدیک به هم هستند که از ابتدای تاریخ همواره بین فلاسفه بر سرشان بحث بوده و هست،دکارت حقیقت را یقین ذهنی می‌دانست. کانت که کلا حقیقت را تفکیک کرد(و من رسما هیچی از جرفهاش رو نمی­فهمم!) و نیچه حقیقت را نوعی خطا و دروغ خوانده است و به نسبی بودن آن معتقد بود، هگل و پیروانش مانند مارکس هم به دنبال روشی برای کشف حقیقت بودند و نه نفس حقیقت. این فقط بخشی از اختلاف فیلسوفان چند قرن اخیر است، نظر بقیه فلاسفه بماند که از حوصله بحث هم خارج است اما مدعی اصلی حقیقت فلاسفه نبودند، پیامبران و رهبران دینی همیشه در ابتدا از حقیقتی سخن گفته اند و مبنای ایدئولوژی خود را بر پایه آن می­چینند و به واسطه طرفداری مردم و جامعه از آنها بحث­های جامعه شناختی و روان شناختی هم به تعریف حقیقت روی آورده­اند.

  معمولا به صورت خلاصه می­گویند آنچه که هست واقعیت است و آنچه که باید باشد حقیقت.

 در اینجا خانواده همان چیزی است که باید باشد و بزرگترها و در راس آنها پدر، آنچه که هست را تبیین می­کنند، همان چیزی که در 15دقیقه ابتدایی ما را به این شک می­اندازد که صرفا با تئاتری طرف هستیم که به بررسی معضل خانواده پرداخته است، تا پرده تولد پسر کوچک که پسر بزرگ هدیه ای کم ارزش تر از بقیه می­دهد ولی واقعی، کم کم ژست متفکر پسر بزرگ معنادار می­شود و موفق می­شود دختر را برای دیدن واقعیت­ها با خود همراه کند تا دختر هم به روش دیگری توسط پدر حذف می­شود، تا اینجا دو برداشت از واقعیت داریم که متفاوت از پدر است داریم، اولی پسر بزرگ که هدیه پدر را ندیده و انکار شده و دوم دختر که هدیه پدر را دیده به سفر هم رفته ولی پسر یزرگ را می­بیند و باقی واقعیت ها را، از اینجا به بعد تکثر واقعیت­ها سرعت می­گیرد و پدر و پدربزرگ با ارائه ذهنیت خود به بازتولید دختر واقعی از نظر خود می­پردازند و برداشت پدر از خانواده رو به نابودی می­رود و در انتها به تولید لحظه ای واقعیت و نابودی­اش می­رسیم و باز تکرار آنها.

 جذابیت اصلی خانه.وا.ده در درجه اول بیان قصه­ای فانتزی­ در غالب و فرمی دقیق است در واقع لایه اولی که با تماشاگر در ارتباط است آنقدر خوب و انرژیک روایت می­شود که به ما فرصت می­دهد به لایه های زیرین نمایش هم فکر کنیم. می توان از قصه نمایش برداشت اجتماعی-سیاسی هم کرد یعنی به صورت نمادین خانواده را نمادی از جامعه فرض کنیم. (نمادی که در ادبیات نمایشی جهان سابقه دارد به طور مثال مرگ فروشنده که می­گویند میلر در آن خبر از فروپاشی اجتماعی جامعه آمریکا زیر چرخ های سرمایه داری داده است.) و تک تک اعضا خانواده را نمادی از گروه­های اجتماعی بدانیم مثلا پدر نماد حاکمی دیکتاتور و پسر بزرگ نماد قشر روشنفکر، پسر کوچک نماد قشر فرصت طلب و محافظه کار. جامعه­ای که به خاطر دیکتاتوری ایدئولوگ آن رو به نابودی می­رود و این سرنوشت هر دیکتاتوری است حتی اگر مهربان و پدرگون باشد و با حسن نیت تنها قرائت شخصی خود از حقیقت را دیکته کند.

 خانه.وا.ده جدای از قوت­ها و ضعف هایش تئاتری است که بعداز مدت شگفت زده­ ام کرد با تماشایش حالتان تا چند روز خوش است حتی اگر با مفاهیم در بطن آن ارتباط برقرار نکنید به قدری اجرای خوب و جذابی دارد که حداقل کیف بصری می برید.

محمد مساوات کارگردان خوش ذوقی است که هنوز در نویسندگی می­لنگد اما کار جدیدش به مراتب از متن متوسط قصه ظهر جمعه جلوتر است و از تئاتر روز ایران چند پله جلوتر قدم برمی­دارد، امیدوارم در آینده کارهای درخشان تری از او ببینیم.

خانه.وا.ده را از دست ندهید. این تئاتر را می­شود بارها دید.

پی نوشت:

متن بالا برآیند فکرها و چرک نویس هایم بود تا شبی که برای بار دوم به تماشای کار نشستم، اجرایی که تغییرات فراوانی پرده های اول و آخر که کامل دچار تغییر شده اند و تغییرات جزئی در طول اجرا، مساوات با حذف پرده اول خیلی سریع­تر به سراغ موضوع اصلی می­رود و با انتقال دادن بعضی از اطلاعات به نیمه اول کار به فهم نمایش کمک می­کند، در بعضی موارد هم قصه کلا تغییر کرده است. مطمئنا ندیدن هر کدام از این اجراها در متفاوت بودن نظراتم موثر بود.

 ظاهرا خود مساوات هم هرشب به واقعیتی جدید از کارش می­رسد. 

/ 5 نظر / 27 بازدید
مهدخت

یه دو سه باری خوندمش اما بازم دقیقا متوجه منظور نویسنده نشدم!

هحاجد هادی

متن گویا نیست یا اینکه چرا نوشتمش و اینجا گذاشتمش رو متوجه نشدی؟! صرفا نقد یه تئاتره که خیلی دوستش داشتم.

مهدخت

اول اینکه برام خیلی سخته که بتونم منظورم رو در اینجا کامل توضیح بدم و نترسم که از جانب شما بد و اشتباه برداشت نشه! اما سعی خودمو میکنم: راستش به نظر من به عنوان یک مخاطب عام وبلاگ شما، این متن در درجه اول هیچ شباهتی به نقد نداره (صرفا بازگویی بسیار ناقصی از تماشاگر یک نمایش بودن است ) و بعد هم البته که گویا نیست چون ظاهرا برای مخاطب عام نوشته نشده یا لااقل برای کسی که نمایش رو ندیده! من به عنوان مخاطب عامی که نمایش رو ندیدم به هیچ وجه متوجه نمیشم که نویسنده درباره چه مطلبی سخن میگه و داستان نمایش اصلا از ابتدا از چه قرار بوده که حالا به تشخیص و تفکیک حقیقت و واقعیت رسیده باشیم. در واقع ربط بین طرح سوالاتی به عنوان مقدمه ای بر شروع نقد! و اشاره به تفاوت و تشابه بین حقیقت و واقعیت فلسفی و نظر برخی فلاسفه و نسبتشون با جریان نمایش مشخص نمیشه، حتی در نتیجه گیری نه چندان واضح پایانی هم همچنان منتظریم . تنها نکته واضح شاید این بود که از دیدن و تماشای نمایش لذت بردید که جای بسی خرسندی است البته ! :دی پ.ن : البته یاداور میشوم که نکات فراوان دیگه ای هم در متن شما جای بحث دارد که بماند!

هحاجد هادی

آره الان که دوباره خوندم خیلی مطلب بدیه! این مطلب رو برای سایتی(تیوال) نوشتم که بحث تئاتر میشه توش و اکثرا یا کار رو دیدن و یا میبینن بالاخره. متنش خیلی عجولانس شاید با یه ویرایش بهتر میشد، توو پی نوشت هم گفتم که برآیند چرک نویس های تماشای اوله(تو بخون شب بیداری ها) شاید انتشارش اینجا کار درستی نبود. انتشار این نقد توو اینجا شاید مقدمه شروعی دیگه باشه ... شاید. و البته خوشحال میشم بقیه نکات را بحث کنیم.

یغبابخ

ای همه