فرهنگی و تمام

 

  از روز اول اردو علاقمند بودم که هر طور شده حداقل یک روز برم فرهنگی ، چون از فرهنگی سال سوم مدرسه خاطره داشتم و بارها بهش فکر کرده بودم و کاملا هم با این نظریه که فرهنگی یعنی آموزش احکام و قرآن و خدا ، پیغمبر مخالف بودم ، اون هم به صورت آموزش مستقیم ، پارسال هم ( که با تلاش محمد ومن برای اولین بار کار فرهنگی توو جهادی فارغلی شروع شد و ترکابادی و مهدی ابراهیم هم خیلی کمک کردن ) که فرصت نشد برم فرهنگی و امسال باید می رفتم که اتفاقا قسمت شد و با یار غار در خدمت محسن الماسی بودیم ، قصه ی اون روز مفصله و تایپش واسه بعدها ولی حالا حالا ها باید رو بحث فرهنگی کار کنیم و گسترشش بدیم مخصوصا که اگر قرار باشه خانم ها باز هم بیایند که کارشون هم با کار فرهنگی تعریف میشه . خلاصه اینکه این فرهنگی اصلا ایده آل نیست .

  خواستم برم حموم که از بوی گند نجات پیدا کنم که گفتن آبی که تا دیروز به زور گرم می شد جوشه ! پس برای دوش تا بعد از شام هم بوی خوش خدمت را تحمل کردم !!

  کم کم من هم داشتم به عارضه ی بیرون روی روان از ناحیه ی مقعد دچار می شدم ! از لا به لای حرف ها هم شنیدم که روز آخر می خوان برن پخش هدایا پس صبح روز آخر خودم رو به مریضی زدم و گوشه ای خوابیدم ولی در کمال تعجب بدون آزار و اذیت حتی علی شفیعی ( چون برگشته بود ! ) ساعت 10 با چشم های پف کرده پا شدم و دیدم بابا هر کی که به یه بهانه ای پیچونده !

  هدایا رو بار زدیم و قرار شد مصطفی عقابی موقع رفتن ، خبرم کنه ، منم لباس پوشیدم و منتظر بودم که فهمیدم رفتن !

  شب فرماندار و بخشدار و هزار تا دیگه اومده بودن مثلا بدرقه بعدش هم شام و بعد هم جلسه ی بی رمق پایانی دو تا چیزی که می خواستم بگم رو یادم رفت یکی تشکر از بچه های شهرداری خودم بود و اون یکی هم تشکر ویژه از سجاد خانی بود ، که خب یادم رفت دیگه .

  صبح وسایل رو جمع کردیم و با همون اتوبوس نارنجی شرکت واحد با همون راننده همیشگیش رفتیم یه راست کرمان یه سری از بچه ها هم که به سرکردگی طه معلوم نبود چه غلطی می کردن بعدا با سواری اومدن وهمون 4 و 50 دقیقه به سمت تهران با قطار درجه ا حرکت نمودیم .

  توو قطار حرف زیاد بود و تا پاسی از شب گل واژه های آخر در جریان ، تا نماز صبح یه بار کل اردو رو دوره کردم و بعدش خوابیدم .

  7 ونیم رسیدیم تهران اصلا این بوی دود یه چیز دیگس ! اکثرا اسهال می باشند ، از این روبوسی های الکی باز هم هست ، یه دربست و خونه  ، مامان و بابام دارن صبحانه می خورند ، به پسر جهادگرشون خوش آمد میگن ولی من میرم می خوابم تا آخرین خوابی که واقعا خوابه رو ببینم که رفت تا یه ساله دیگه .

  جهاد اکبر سخت تر شروع شد زندگی ادامه دارد .

 

                                                               پـــــــــــــــــا یـــــــــــــا ن           

/ 7 نظر / 7 بازدید
محسن حاجی کريمی

بابا ايول اله. تو که اين قدر رديف می نويسی چرا توی اون وبلاگ نمی نويسی. خيلی رديف بود اين نوشته های جهادی ات. به ايميل اين وبلاگ برايت يوزر پسورد می فرستم. هيچ چيزی هم برای نوشتن نداشتی همين ها را کپی پيست کن تحت عنوان خاطره. خيلی خلاصه وخيلی رديف بود. دمت گرم واق ملک!!

lpln

haji az farhangish bishtar benevis.. age shomareE az adamaaye oon rooze farhangi ha dari bizahmat benevis amre kheyr darim

هادی

همين امثال توئن که فضای پاک جهادی رو به لجنزار تبديل کردن !! خوبی عناقا ؟!

lpln

salam daram khedmatetoon khob hamin amsale to'an ke... ke... ke hichi, HADI MALEK hastan sirabi, ye barname bezar berim ICE PACK rasti nemikhay vase tasadi e mas'ooliate lajanzar shoroo koni labi tashkil dadan? ordibehesht nazdike ha

Hadi

lpln mese inke darde 2 sale pishet khoob shode ha !! shenidam 32ein mikhad kandid she inam labi

Hadi

man enghad behem sakht gozashte ke 1 sal 2 sal too zehnam moonde! akh ookh

محمود رضا

ممنونم هادی جون که به بلاگم سر زدی همیشه شاد باشی