پيش آغاز

 

  ساکم رو از بالای کمد بر می دارم ، مادرم می پرسه کدوم ساک رو می بری ؟ توو دلم می گم آخه جواب منو که می دونی ولی فقط نگاهش می کنم ، او هم نگاهی به من می کند ، نگاهی از سر شکایت در دلش چیزی می گوید که می قهمم " آخه نمی خوای از این ساک دست برداری ؟ "

  اون موقه ها که بچه بودم و وسایلم کمتر با خواهرم مشترک ازش استفاده می کردیم وقتی هم که وسایلمون در حدی شد که نفری یه ساک داشته باشیم تا چند وقتی همیشه سر اون ساک طوسی با حاشیه ی قرمز خوشگل و جادار دعوا داشتیم ، اما الان یه 5-6 سالی میشه که این ساک دیگه طرفدار نداره دیگه اون ساک شکیل و زیبای سابق نیست  ....  حتی یه جاهاییش پاره شده .

  سر تک تک لباس ها و وسایلی که در ساک می گذارم همین گفتمان نگاهی رو با هم داریم از لباس کارم گرفته تا شام توو راهم ، این رو بردی ؟ اون رو بردی ؟ شب جمعه ی آخر ساله دیر نرسی ؟ خودش زنگ می زنه آژانس واسه ساعت 3 ماشین می گیره ، آژانس یه ربع زودتر میاد ، خداحافظی می کنم .

  توو راه راننده حسابی سرمو با خالی هایی که می بنده گرم میکنه یه عالمه قصه از بلند کردن خانوم با مسافراش ، مسافرایی که یا از هواپیما و قطار جا موندن یا بی خیال هواپیماشون شدن به خاطر یه خانوم ! نمی دونم چرا فقط توو خط فرودگاه و راه آهن کار می کرد ؟! لامصب از 3 کاف هم بهتر قصه می گفت .

  3 و نیم میرسم راه آهن ولی خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم 4 و 50 شد و کوروش جا موند !

  شب 4شنبه سوری کوروش بهم زنگ زده بود بهش گفتم توو وبلاک و گروپ یه مطلب بفرسته که آقا کسی جا نمونه ها چون سابقه نداشته توو مفید حرکت قطار رو فقط نیم ساعت قبل از حرکت اعلام کنند ! که انفاقا اومده بود بچه ها رو غیرتی کنه که نوشته بود ببینید کی جا می مونه ؟ که اتفاقا همه هم دیدن کی جا موند !!

  توو قطار بر خلاف اکثر شب های قطاری ام خوابیدم و صبح ساعت 7 رسیدیم کرمان و 8 رفتیم بم با قطار و از بم هم با 2 تا اتوبوس رفتیم ریگان مدرسه ی راهنمایی پسرانه شبانه روزی خاتم الانبیا .

توو جلسه معارفه یه تیکه رو مصطفی گازری رفتم تا امنیت جانی ام تا آخر اردو تهدید بشه !! آخه نمی دونید که چقدر حرصش رو در اوردن مزه میده .

  شنبه 26 اسفند روز اول کاری  ............. 

    

 

/ 0 نظر / 13 بازدید